خرید بک لینک
***   بعد از مراسم خاکسپاری آنها که در کنار هم قرار گرفتند، من برای مدتی بخاطر دیدن کابوس های مداوم جاشوا، ساکت بودن بیش از حدم و نخوردن غذا، به یک آسایشگاه منتقل شدم. به مرور بهبودی بسراغم می آمد و آرام گرفته بودم اما کابوس، همیشگی ماند. جاشوا از من رنجیده بود و من باید تمام عمر را ب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 3:36

رویا دختر شوخ و شیطونی بود که با چشمان درشتش همه را شیفته خودش می کرد. تازه دیپلمش را گرفته بود و دنیا زیر پاهایش می رقصید!هیچکس نبود که این دختر هنرمند را دوست نداشته باشد، بخصوص که تابلو های رنگ و روغن اش پر از نقش ها و رنگ های شادی بود که خبر از درون سرحال و سرزنده ی او می داد. یک جور ا

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 3:36

(تعریف همان روز از طرف سعید)سعید در حالیکه داشت لنز دوربینش را تمیز می کرد، به محمود که سالها با هم دوست بودند و روبروی هم مغازه داشتند حرف می زد که دید دختری جلوی ویترین مغازه اش ایستاد و به چیزی خیره شد.محمود گفت:- من هنوز نفهمیدم چرا هر چی دختر خوشگله جلب مغازه تو میشه و هر چی پیرمرد درب و داغونه

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 3:36

آن روز لعنتی، یک روز گرم وسط تابستان بود. ما به خانه ی چارلز، برای ناهار مهمان بودیم و قرار بود که آنها استیک را روی منقل الکترونیکی شان که تازه خریده بودند، کباب کنند. خانواده ی ادوارد باید با خودش نوشیدنی می آورد. خانواده ی ما سالاد سیب زمینی و سالاد فصل و همسایه شان که او نیز مهمان بود، دسر

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 4:21

وقتی به خانه رسید، زانوانش پر از درد بود. زانو بند را به پا کشید، دو مسکن خورد و روی صندلی چرمی بزرگش لم داد و پتوی کوچکی را روی پاهایش کشید. با فشار دادن شاسی کوچک زیر دسته، زیرپایی کوچکی بالا آمد و او پاهایش را به آرامی روی آن گذاشت و تلویزیون را روشن کرد. اما بعد از چند دقیقه، بر اثر یکی از

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:11

 اواخر ژانویه بود که بخاطر شغل پدرم، از سیدنی به ملبورن که یکی از زیباترین شهرهای استرالیاست منتقل شدیم. من که آن زمان دختر نوجوان شادی بودم و دو برادرم، هم هیجان زده بودیم که یک شهر جدید را می بینیم و تجربه می کنیم، و هم ناراحت از اینکه مجبور بودیم دوستان قدیمی را ترک کنیم. 

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:11

سه - چهار سال گذشت. من و جاشوا هر دو معلم بودیم و در یک مدرسه ی کوچک به بچه های ابتدایی، درس می دادیم. او معلم کلاس اول و من کلاس دوم را درس می دادم. هر دو شیفته ی کاری که می کردیم بودیم، بخصوص که هر روز با هم به محل کارمان می رفتیم. با فاصله ی چند دیوار، از صبح تا عصر نزدیک هم بودیم

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:11

سه شنبه، سر ساعت ده در دفتر نشر قلم بود. منشی آنجا دختر جوانی بود که با درنظر گرفتن درجه حرارت هوای آن روز، زیاد لباس پوشیده بود. عینک ضخیمی به چشم داشت و با این وجود، کاغذی را نزدیک صورتش نگه داشته بود تا بتواند آن را بخواند! بیشترین چیزی که در صورت او جلب توجه می کرد، لبهای بسیار نازک او بود که با

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 15:33

آن سال لرستان زمستان سختی را به اتمام می رساند. باد و باران همچنان خودشان را بر چادر می کوبیدند و از سر و صدای رعد و برق، نوزاد نمی خوابید. انگار ترسیده بود!نجمه با دقت، شکافی که به جای در از آن استفاده می کردند را جفت و جور کرد و

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 3:34

قسمت اول:از چند هفته پیش که مری به این دهکده کوچک آمده بود، هر کس او را در خیابان ها می دید، یک جعبه بیست در بیست سانتیمتری قهوه ای رنگ در دست داشت و انگار قیمتی ترین چیزی را که در زندگی دارد، درون آن حمل

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 3:34

روبرویم یک دشت بزرگ است. پر از زرد گلهای آفتابگردان و چقدر زیبا هستند!نسیم لابلای آنها می رقصد، با آن همراه می شوم. بلندی گلها از من بلندتر است، به هوا می جهم و جلو می روم... خنده ام می گیرد: همتایی با گل های آفتابگردان؟!پیش می روم، بدون آنکه چیز دیگری را ببینم.از وسط یکی از گلها، یک تخمه را در می آورم و به دهانم می گذارم، طعم آن را حس نمی کنم، اما می دانم که شیرین است!... به رفتن ادامه می دهم، دلم می خواهد ببینم آخر راه به کجا ختم می شود؟ پشت اینهمه گل چیست و کجاست؟چرا یادم نمی آید که از کجا آمده ام؟ از کجا این راه شروع شد؟... پایم به سنگی می خورد و به زمین می خورم. خون می آید اما نه درد دارم و نه سوزش!... دستم را روی زخم می کشم و راهم را ادامه می دهم.نسیم خوبی می آید و صورتم را نوازش می دهد. آنقدر می روم تا به بالای تپه ای می رسم. دستهایم را از هم باز می کنم و سرم را به طرف آسمان بی نهایتش می کنم... چقدر حالم خوب است! چشمهایم را می بندم و انگار تپه مرا بدور خودش می چرخاند!  دخترکی را پشت پلکهایم می بینم که بی پروا می خندد و در حال دویدن است. انگار کاغذکی را د

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 9:23

این داستان واقعی زندگی یک راننده ی تاکسی است که کمی شاخ و برگ اش داده ام. (قسمتی که در اتوبوس بین آنها اتفاق می افته، بدون شاخ و برگ های من است) اونروز راهی دیدن دوستم ماریا در شیراز بودم که سوار تاکسی او شدم. وقتی مسافرهای دیگه پیاده شدند، بعد از شماره گرفتن مبایل اش و جواب ندادن طرف مربوطه نگاهی به آینه انداخت و خطاب به من که در پشت نشسته بودم گفت:-آدم کچل بشه و عاشق نشه آبجی! خندیدم و گفتم: ای کاش همه ی آدمها عاشق باشند. و او درددل اش شروع شدده ساله بودم که زن همسایه مون رعنا خانم یه دختر خوشگل زایید و اسمشو میترا گذاشتن. اونموقع من و دوستام هر روز خدا تو کوچه مون ولو بودیم و مشغول بازی. هفت سنگ، گرگم به هوا، فوتبال و خلاصه هر چی که مربوط به بازی پسرها تو اون دوره می شد... یادش بخیر چه روزگار خوشی بود، اما کوتاه.نمی دونستم یه روزی می رسه که مجبور می شیم بزرگ بشیم و خیر سرمون نون دربیار خونه. سرمونو می گرفتی تو کوچه بودیم، ته مونو می گرفتی تو کوچه بودیم! همش بازی، همش رفیق بازی. تا پونزده سالم شد و پدرم به رحمت خدا رفت و فکر نکرد من با چهارتا خواهر و برادر دیگه که از خودم کوچکتر بودم

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 9:23

برای زن قصه هایم:پرده ی پاره ی پنجره را می کشد و دریچه ی چوبی شکسته را باز می کند. لولاهای زنگ زده اش دارند از هم وا می روند و هنگام باز و بسته شدن جیغ می کشند!با ورود وحشی باد، قفس خالی پرنده روی آویز سقف جُم می خورد... چند پَر کف آن افتاده بود که همراه باد می شوند و دو ظرف آب و دانه ی خالی، حکایت از بودن گذشته ای می کنند!تخت زهوار در رفته ای کنار دیوار است با متکای کثیف و لحاف و تشکی پاره و پر وصله. چند تکه رخت و لباس چرک آلود روی پایه ی پایینی تخت بی هوا هموار شده اند.روی میزی که یک پایه اش شکسته را، رومیزی گلدار رنگ و رو رفته ی پر از لکه های چربی پوشانده. روی آن یک گلدان خاک گرفته که حاوی یک شاخه گل سرخ خشک شده ی سر به زیر است، یک زیر سیگاری پر از ته سیگارهایی که چندی از آنها نقش ماتیک قرمز دارند و دو استکان چای نیمه مانده و غبار بسته که انگار هنوز منتظر نوشیده شدن هستند، قرار دارند!تمام گوشه و کنار دیوارها عنکبوت ها تار تنیده اند و یک کبوتر مرده زیر صندلی ننویی افتاده و دور و برش پر از مگس و مورچه هست و بوی گندی می دهد.صدای زوزه ی باد یک لحظه قطع نمی شود و لبه های پرده مدام ب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 9:23

دیشب وقتی در را باز کردم، در فکر های همیشگی ام غرق بودم. بدون اجازه داخل شد! می دانست چشم دیدنش را ندارم، پس سعی کردم جلوی او را بگیرم و زود در را ببندم که از زیر دستم وارد شد! با نگاهی پر از انزجار به او نگاه کردم و با خشم گفتم: برو بیرون! بی اعتنا به عصبانیت من وارد هال شد و بدون آنکه نگاهم کند، به طرف اتاق خوابم رفت! اخم هایم در هم رفت و گفتم: اگه فکر می کنی با تو توی یه اتاق می خوابم کور خوندی... بیا برو بیرون وگرنه خون ات پای خودته!همینطور که این حرف را می زدم، بطرف در رفتم و آن را باز کردم. با صدایی که التماس چاشنی اش بود گفتم: با زبون خوش بیا برو بیرون وگرنه بدشو می بینی.از اتاق بیرون آمد اما بی اعتنا به من و دری که برایش باز گذاشته بودم به آشپزخانه رفت. ساکت نگاهش کردم تا از رو برود و گورش را گم کند. به چیزی دست نزد. دوری زد، به نشیمن آمد و روی مبل نشست. ساکت به نقطه ای زل زده بود... نمی دانستم دارد مرا نگاه می کند یا جای دیگری را. تمام چشم اش سیاهی بود و بس!بنظر نمی آمد خیال رفتن داشته باشد... در را بستم و به آشپزخانه رفتم. پشه کش را از روی سر یخچال برداشتم، به نشیمن برگش

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 9:23

نسترن لبخندی زد و از پسرک همسایه تشکر کرد. خوشحال شده بود و فکر کرد مهرداد دل به دریا زده و تصمیم گرفته برای خواستگاری پا پیش بگذارد و یا به سیم آخر زده و فقط می خواهد بداند چه به سر نسترن آمده؟چای را آماده کرد و داشت شام می پخت که زنگ در به صدا در آمد. با هیجان و شتاب در خانه را باز کرد و با مرد میانسالی روبرو شد که کت و شلوار سرمه ای رنگ  پوشیده و موهای شقیقه اش خاکستری رنگ شده بود.مرد با دیدن نگاه متعجب نسترن سلام کرد و گفت:ـ ببخشید مزاحم شدم، من جعفری هستم! گویا دو تا قناری مهمون شما هستن. می خواستم زحمت اونا رو براتون کم کنم. شرمنده نتونستم زودتر بیام.ـ زحمت نبود. بخصوص که غذاشونو گذاشته بودن و من فقط باید ظرف آب و دونه شونو پر می کردم. بفرمایید تو...آقای جعفری، محجوب و مودب سرش را به زیر انداخت و وارد شد. وقتی به هال رسیدند، نسترن برای آوردن کیسه ی دانه ها به آشپزخانه رفت و فکری به نظرش رسید. کیسه را به او داد، به قفس قناری ها اشاره کرد و گفت:ـ اینم امانتی شما.ـ ممنونم.نسترن در حالی که قفس را از میخ روی دیوار جدا می کرد، با کمی تردید پرسید:ـ ببخشید،&

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

می خوام دوباره بچه بشم. یه کاغذ روبروم بذارم، یه خورشید گنده اون بالای سمت چپ با رنگ زرد و نارنجی بکشم و شعاع نورش را اونقدر بکشم تا برسه به اینور صفحه!بدون اینکه هیشکی ببینه، دردا رو بذارم وسط صفحه و یه کوه روشون بکشم. بعد یه کوه سمت راستش ادامه بدم که غرور و یه کوه سمت چپ که احساسمه. اینا از همه اصلی ترند!پایین کوه ها کلی گل آفتاب گردون و شقایق بکشم. سمت راست کاغذم، یه کلبه ی چوبی که فقط مال من باشه. باید یادم باشه که یه دودکش براش بذارم که معلوم بشه شومینه هم داره! هر طرف خونه یه پنجره داشته باشه که با پرده هایی پر از گلای ارغوانی و بوته های بلند تمشک پر شده باشه. هر دو پنجره رو به آسمون باز بشن... راستی یادم نره یه تکه ابر کوچولو هم سمت راست بذارم! در خونه هم حتمن چوبی باشه که وقتی دوستام میان که بهم سر بزنن، تق تق صدا بده... آخه من فکر می کنم تق تقِ صدای چوب، وقتی که یه آشنای خوب و صمیمی می خواد وارد حریم ات بشه، از هر صدایی قشنگتره.اون پایین صفحه یه رودخونه باید باشه که صدای شر شر آبش رو حس کنی. تو آبش هی ماهی می کشم، زرد و نارنجی و سرخ! روون بودن رود رو با کشیدن کلی موج نشو

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

لباسمو عوض کردم ولی برعکس همیشه، از عطر خبری نبود. خیلی از دست اش ناراحت بودم و فقط می خواستم زودتر برم سراغ اش!چادر سیاه مادرمو سرم انداختم و با همون فکر و خیال این چند روز قبل، می رفتم تا باهاش اِتمام حجت کنم و حرفای آخرمو بزنم. "باید یادم باشه که اصلن کوتاه نیام. مگه این نیست که از جا و مقام اش گذشته، بهترین دوستمه؟ پس باید عصبانیتمو هم تحمل کنه!راه افتادم به طرف میعادگاه همیشگی و وقتی رسیدم دیدم طبق معمول دور اش شلوغه. بوی عطر و ادوکلن های مردم قاطی شده بود و داشتم سرگیجه می گرفتم. همه داشتند با هم، باهاش حرف می زدند، فکر کنم منو نمی دید. شایدم اونقدر سرش شلوغ بود که ترجیح داد به کارای اونا که لابد مهم تر بود گوش کنه. حتا نگامم نکرد!حرصم گرفته بود. چادر رو با سختی روی سرم نگه داشته بودم که یکی هُل ام داد و نزدیک بود بخورم زمین! برگشتم و می خواستم با عصبانیت سرش داد بکشم:- من زمین خورده ی خدایی هستم، تو دیگه نمی خواد هُل ام بدی!ولی او حتا یه عذرخواهی زبونی هم نکرد. یه عده که تازه از در وارد شده بودند، هجوم آوردن طرف اش و منو به

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

پرده را کنار می کشم و با باز شدن دریچه، به جاده ای کشیده می شوم که مملو از برگ های زرد و نارنجی و قرمز است.پاهایم برهنه اند. مثل همیشه باد می آید و من دست هایم را از هم باز می کنم، دور خودم می چرخم و فریاد می کشم... باز مثل همیشه، هیچکس صدایم را نمی شنود. هر کسی کنار دستم هم که باشد، فکر می کند زوزه ی باد را شنیده و بعد از یک تآمل کوتاه، از کنارم می گذرد. اما امروز می خواهم با تو حرف بزنم محبوبم. با تو که رنگ چشمانت را هیچ احدی نداشت و آغوشت، که امن ترین پناهگاه خدا بود.می خواهم تمام وجود تکه تکه شده ام را، روی خاک در کنار تو بچینم و تو همه را بهم بچسبانی و بگویی که من به کجا ختم می شوم؟!نازنینم!در سرزمینی که من نفس می کشم، دنیایی حکمفرماست که همیشه مکان و زمان ساکن می شوند... یک سکون بی در و پیکر!جاده ی پیچ در پیچ و طولانی جلو رویم هست که مثل همه ی جاده های دیگر، انتهایش پیدا نیست... پشت سرم را نگاه می کنم، هنوز نور نارنجی چراغ پنجره ای که از آن بیرون آمده ام، سوسو می کند. پس هنوز کاملآ گم نشده ام!رویم را بر می گردانم و به جلو می روم، دنبال عقابی می گردم که یک شب مرا پشت خودش گذاشت و

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

وقتی وارد کلبه ی چوبی شد، حسابی خیس شده اما هنوز می خندید. از باران زدگی سرحال بود.در را بست، چوبدستی را به در تکیه داد و کفش گِلی و کت اش را در آورد. تاریک بود، اول از همه فتیله ی چراغ را روشن کرد و بعد به طرف کوله پشتی اش که هنوز باز نکرده بود رفت. حوله را بیرون کشید تا موهایش را خشک کند.صدای رعد و برق از بیرون می آمد و باران تندی که می بارید جنگل را می شست. از پشت پنجره به درختان نگاه کرد و آسمان ی که مدام روشن و تاریک می شد. با شنیدن صدای بهم خوردن ابرها بی اختیار برای لحظه ای چشمانش را بست و سرش را به عقب برد! با خود فکر کرد: ابرهای به این نرم و نازکی چه صدای مهیبی دارند!سردش شده بود، مجبور شد شلوارش را عوض کند. با لبخند و لذت، چند تکه چوب درون آتشدان شومینه ی سیاه و کوچک انداخت و آنها را به آتش کشاند!کتری را از آب پر کرد و روی چراغ گذاشت و تا آب بجوش بیاید، سیگاری را با آتش هیزم ها گیراند و روی صندلی روبروی آن نشست. بعد از یکی دو دقیقه، صدای زوزه مانند کتری، به او خبر داد که آماده است! آخرین پک را عمیق کشید و به خطی در هوا که از دود درست کرده بود نگاه کرد

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

باز غروب جمعه بود و باران می بارید. هوای سرد بهمن، به منتها درجه ی برودتش رسیده و مرد نمی توانست از کنار بخاری دل بکند.با شنیدن نوایی که دیگر غریبه نبود، کتاب و عینکش را بست و آنها را روی میز چهار گوش کنار صندلی راحتی اش گذاشت... باز هم صدای آواز غمگین آن زن ناشناس در همین نزدیکیها می آمد و در تمام رگ و پی او رخنه می کرد! درد این زن چه می توانست باشد که اینهمه سوزناک می خواند؟! مسلمن یکی از همسایه هاست اما کدام یکی؟ صدای دوری نیست! چند روز پیش با دقت به زنی که از پله های طبقه ی دوم پایین می آمد نگاه کرد، اما با لبخندی پر انرژی و گفتن "روز بخیر" به او، گمانش از بین رفت.مشخص نبود چه می خواند اما چیزی شبیه لالایی های قدیم بود، ناله های دلی شکسته و محزون.مرد تصمیم گرفت به تراس کوچک و خالی اش برود و سر را بسوی صدا بچرخاند تا شاید بتواند تشخیص بدهد که صدا از کدام دیوار گذر و به دلش رسوخ می کند؟شال پشمی خاکستری را روی دوش انداخت و چتر بزرگ سیاهش را باز کرد و بیرون رفت. باران تندی می بارید و رعد و برق های پی در پی، هر صدایی را در خودشان خفه می کردند. اما همچنان صدای زن بریده بریده به

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

منیر دوباره تا دید مراد خوابه، آهسته از رختخواب رفت بیرون و باز هم به در اهمیت نداد. اصلن از در خوشش نمی اومد. فکر می کرد یه چیز اضافیه...رفت طرف حوض. اوایل پاییز بود و هوا عالی.. کف حیاط پر از برگای زرد و نارنجی بود که عمدن جاروشون نمی کرد. چند بار هم مراد خواست این کار رو بکنه ولی او نذاشته  و گفته بود:ـ نه... دلت میاد؟! خدا حیاطمونو به این قشنگی نقاشی کرده تو می خوای خرابش کنی؟!و بعد با اخم جارو رو از دستش گرفته بود و برده بود تو انباری قایم کرده بود. مراد مونده بود وسط حیاط بلاتکلیف از دست منیر و دیوونه بازیای مخصوصش. منتها بازم با عشق نیگاش کرده بود تا برگرده و دستشو بگیره، بکشه ببره طرف حوض ماهی ها و مجبورش کنه اسم دونه به دونه شونو بگه:ـ خانم نارنجی، دم قرمزی، سفید برفی روسری بی سر، مادام قرقری و اصغر آقا!... حالا چرا اصغر آقا؟ـ چراشو نمی دونی؟ـ نه. از کجا بدونم؟ـ بعدن که من نیستم خودت ازش بپرس تا بهت بگه. اینا جلوی یکی دیگه با آدم حرف نمی زنن... یادت باشه... حالا آدم خوبی باش و برو براشون یه ذره خورده میگو بیار بریز بخورن به جونت دعا کنن. خلاصه که مراد روزگاری داشت...

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

خورشید دامنش را پهن کرده بود روی دشت نرگس ها و نرگس ها، غرق ناز و مست از رایحه ای بودند که جز از خودشان بر نمی آمد.زنبورها گروه ـ گروه شده و دور گلها، می نوشیدند و ریز می خندیدند. صدای ریز خنده شان ریتم یکنواخت و همیشگی را داشت، بسیار ظریف، اما شاد!پروانه ها با آواز قناریهای روی شاخه ی تنها درخت نارون دهکده، آنجا که آشیانه ی دو پرنده بود، در هوا می رقصیدند.زنی با دامن چین دار سفیدش که گل های ارغوانی داشت، صبورانه روی تپه نشسته و باز منتظر مرد پستچی بود. دو زانویش را به بغل گرفته و نگاهش را به افق سپرده بود.خرگوشی با نگاه مضطرب، از پشت درخت نگاهی کرد و به سرعت بطرف پایین تپه رفت... زن آن را ندید! گویا در دنیایی دیگر سیر می کرد.چند ساعتی که گذشت، حوصله ی خدا سر رفت، رنگ های ارغوانی، نیلی، نارنجی، سیاه و سرخ را با هم در یک تشت بزرگ ریخت و پاشید به صفحه ی آسمان... زن سردش شد، دستهایش را صلیب وار به سینه زد وو  به طرف خانه به راه افتاد.رنگ های آسمان خدا به چشمان ابرها رفت و با داد و فریاد شروع به غر زدن، و بعد نم نمک شروع به باریدن کردند.تا زن به خانه رسید، خیس شده بود. شال پشمی م

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

قسمت اول:آتش با صدای خروس محله از خواب بیدار شد. مثل همیشه غلتی خورد، از جا بلند شد و از چادر بیرون رفت. دو چیز را در طول شبانه روز از دست نمی داد، طلوع زیبای خورشید دشت، و غروب وقتی که خورشید چادرش را به سر می کشید و به دیدار ماه می رفت.مادرش از صدای خلخال* او بیدار شد و پرسید:- باز اول صبحی کُجُ می ری؟ (کجا میری)- میرُم لووه چشمه اُو بیارُم! (میرم لب چشمه آب بیارم)پدرش دلاور و برادر کوچکتر او سیاوش خواب بودند، دولچه * را برداشت و به آرامی بیرون رفت. دشت با هوای تازه ی بهاری جلو چشمانش ناز می فروخت. خروس بار دیگر قوقولی قوقو را سر داد و به زمین نک زد و دانه ای چید.خاله مشغول ریختن خرده نان و دانه های ذرت برای مرغ و جوجه ها بود که با شنیدن صدای خلخالِ آتش رو برگرداند، جواب سلام او را داد و پرسید:- میری چشمه؟- ها بله.- کاش گلنار هم بیدار بود و باهات می اومد.- دولچه تِه بده، خودُم سیت میارُم.* (دولچه ات را بده، خودم برات میارم)- خیر بیبینی. (ببینی)و به دنبال حرفش به درون چادر سر فرو برد.آتش نفس عمیقی کشید. به دشت و کوه چشم دوخت و مثل همیشه، باز هم زیبایی های تازه ای دید که دیروز از نگاهش

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

قبل از اینکه وارد چادرشان بشود، با یک چرخ ظریف که اگر کسی هنوز تعقیبش می کرد نفهمد، پشت سرش را نگاه کرد. یوسف داشت به او نگاه می کرد و لبخند پیروزمندانه ای بر لبانش بود. انگار می خواست بگوید: دیگر می دانم دلت را به دست آورده ام کولی مغرور!آتش بدون مکث، وارد چادر شد و در حالی که نمی توانست لبخندش را بپوشاند، به ته چادر رفت. کمی دلش قرص شده بود که یوسف هم خاطر او را می خواهد، وگرنه کاری که امروز کرد، معنا نداشت! بخصوص آن لبخند که چال قشنگ گونه هایش را به رخ بیننده می کشاند.بعد از صبحانه، به سراغ صندوقچه رفت و دامن سرمه ای گل سرخ دار را بیرون کشید. کمی آب در کاسه ریخت، مرتبآ مشت ی آب برمی داشت و به دامن می پاشید تا زمانی که مطمئن شد دامن کاملآ نم شده، آن را روی گلیم پهن کرد و محکم با دست روی آن کشید و به میخ روی تیرک* چوبی کناره چادر آویزان کرد.نگاهی به پشت دستهایش کرد، نقش حنا هنوز پررنگ بود. النگوها و خلخال ماه و ستاره را که در دستمال ترمه بسته بود و آنهم در صندوق بود را درآورد و با های دهان و دستمال پشمی براقشان کرد. دیگر همه چیز آماده بود.از چادر بیرون رفت و طبق عادت همیشگی، یک لبه ی

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

قسمت آخر:غروب شد و آتش در چادر خودشان تنها بود. بلوز قرمز اطلس اش را پوشید و دامن را که دیگر خشک و تقریبآ صاف شده بود از سر میخ برداشت و عوض کرد. بعد گوشواره ی بزرگ آویزدار را به گوش کرد، فندقی را بر سر سیخ باریکی فرو برد و آن را روی آتش منقل گرفت تا خوب بسوزد و سرمه اش را به چشم هایش کشید. آینه ی کوچکش را تا آنجا که می توانست از خودش دور نگاه داشت و به آن نگاه کرد... چشمکی به خودش زد، با شیطنت لبخندی زد و گفت: امشو (امشب) یوسف رو از هیمه هُی تلبنار شده بیشتر می سوزونُم.مادرش وارد چادر شد و گفت:- چرو نمیوی ببه؟ (چرا نمیای عزیز) بیو (بیا) دیگه، میخوان هیمه ها رِه روشن کنن!و آتش از چادر بیرون رفت تا بسوزاند.یوسف چشم از او بر نمی داشت و خیلی ها از جمله آتش و گلنار هم متوجه آن شده بودند، اما مثل اینکه یوسف به سیم آخر زده بود و از اینکه دیگران بدانند، ابایی نداشت. دیگر خیالش راحت شده بود که این عشق دو سر دارد.هیمه ها را به آتش کشیدند و صدای ساز و نقاره بالا رفت. مردها رقص چوب می کردند و با زدن آنها به هم با ریتم خاصی، گوش را می نواختند.یوسف هر وقت به جلوی پای آتش می رسید، دو زانو را خم می ک

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

با صدای جیک جیک دسته جمعی گنجشک ها و پرنده های دیگر که بیدار شدم، درون یک کلبه ی چوبی بودم. یک میز کوچک و صندلی چوبی که تمامآ از شاخه های بهم چسبیده ی درختان ساخته شده بود روبرویم قرار داشت. قشنگی این میز و صندلی به این بود که هیچ روکشی، روی شاخه های کج و معوج را نپوشانده بود که مانع دیدن اصل آنها باشد.یک شیشه ی نازک روی میز قرار داشت. روی آن یک دفتر باز و قلم و یک جا شمعی که شمع نیمه ی بزرگ سفیدی در آن بود و روی صندلی، دو کوسن نرم ارغوانی با طرح ستاره هایی در آن که با بند از کنار تکیه گاه و هر چهار پایه به آن وصل شده بود.دو دریچه در دو دیوار کناری در کلبه جاسازی شده بود که با پرده هایی با زمینه ی سفید و طرح  بته قلمکار ارغوانی پوشانده شده بود.از روی تخت بلند شدم و اولین کارم این بود که پرده ها را به دو طرف جمع کنم، به میخ هایی که در دو طرف پنجره کوبیده شده بود گیر بدهم و بیرون را نگاه کنم :تازه خورشید طلوع کرده بود و از لابلای شاخه های سر به فلک زده ی درختان جنگل، اشعه های طلایی خود را به روی صورتم می پاشید.صدای بلند پرنده ها یک ل

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

زمستان را داشت از سوراخ کف ِ کفش اش باور می کرد. برف سنگین و بی سابقه ی شهر، سرما را تا مغز استخوانهایش منتقل می کرد و انگار دندان هایش خیال از لرزش ایستادن را نداشتند. مریم از روی دلسوزی پرسید:- چرا به مامانت نمی گی که کفش ات سوراخ شده! اگه او بدونه حتمن برات کفش زمستونی می خره و از شر این سرما راحت می شی. نرگس جواب داد: شاید بگم، ولی می دونم پول نداره و نمی تونه... می دونم! پدر نرگس ورشکسته شده و در حال حاضر از دست بدهکاران فراری بود و مادرش به سختی جور او و بقیه خواهر و برادرهایش را می کشید. تنها راه معاش آنها، پول هفتگی بود که شوهر عمه اش بعد از پنهان شدن پدر، با اداره کردن مغازه ی خوار و بار فروشی آنها، در اختیار مادرش می گذاشت و بقیه را بین بدهکاران، تقسیم می کرد. حالا نرگس سوراخ بودن کفش اش را از مادر پنهان می کرد چون با دیدن شرایط می دانست که مادرش قدرت خرید کفش را ندارد. بخاطر همین، هر روز صبح قبل از رفتن به مدرسه، تکه مقوایی را در پلاستیکی می پیچید و در کف کفش اش می گذاشت.

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

- پول رو بگیر، وگرنه مادرت دوباره مجبور می شه  تو رو بفرسته اینجا!  داشت عب ایش را روی دوش صاف می کرد که نرگس پول را از دست او با غیظ و نفرت کشید و در حالی که از خشم و بغض می لرزید و در حالیکه با پشت دستش لب هایش را پاک می کرد، بطرف در خانه دوید... حیاط را گویی هزار برابر کرده بودند و به آخر نمی رسید! شاخه های درختهای باغچه انگار دست هایی شده بودند که بطرف او کشیده می شدند تا او را بگیرند و نگذارند او به ته حیاط برسد. چرا در خانه آنهمه دور شده بود؟! چرا قدم هایش از همیشه کوچکترند؟ چرا...از خانه که خارج شد، در را با تمام قدرتش بهم زد و پشت در مچاله شد... گریه امانش را بریده بود و تمام بدنش می لرزید. از همه ی مردها بدش گرفته بود! چادر و پول را در هم پیچید، انگار آن پول کثیف بود و او نمی خواست دست های کوچکش آلوده بشوند. هیچکس در آن اطراف نبود، او نمی خواست هم که باشد. از اتفاقی که پیش آمده بود خجالت می کشید بدون آنکه سهمی در آن شرم آوری داشته باشد. سرش را انگار به جستجوی خدا به طرف آسمان کرد...

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

قسمت اول:نسترن مشغول حمل کارتُنی بود که رویش با ماژیک سیاه نوشته بود: اتاق خواب/ کتابها، که زنگ در به صدا در آمد. کارتن را روی میز کنار در گذاشت و در را باز کرد. پسر بچه ی سیه چرده ای  را که انگار موهایش از موقع تولد شانه نخورده، با یک لبخند بی نظیر در برابر خود دید که با دیدن او با دلهره پرسید:ـ نسترن هست؟نسترن با تعجب پرسید:ـ خودم هستم، چیکارم داری؟پسرک که انگار از روی یک زمین مین گذاری شده گذشته باشد، نفس عمیقی کشید و پاکتی را که پشت خودش قایم کرده بود بیرون آورد، به طرف او دراز کرد و همراه با سپردن آن، با چشم هایی که گشاد کرده بود گفت: ـ این نامه مال شماست!و بعد مثل فشنگی که در رفته باشه، پا به دو گذاشت و رفت.نسترن نامه را در دست فشرد. از کار پسرک خنده اش گرفت و به درون خانه رفت. از باز کردن کارتن ها خسته بود و با وجود اینکه دور و برش هنوز پر از جعبه های باز نشده بود، بخاطر کنجکاوی اش، تصمیم گرفت که یک لیوان شیر و قهوه درست کند و خستگی در کند. داشت فکر می کرد که انگار هر چه کارتن باز می ک

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

قسمت دوم:صفحه دوم :نمی خواهم و نمی توانم به هیچ چیز دیگری فکر کنم مگر علت نیامدنت. امروز عصر که از سر کار برگشتم، روی ایوان نشستم تا شب. تا وقتی که ستاره های عزیز تو آمدند و شب را آذین بستند.یادت هست می گفتی از همه چیز دنیا بیشتر دوستشان داری؟ من می پرسیدم: مانده ام که این درخشندگی را چطور برای همه به نمایش می گذارند؟و تو می گفتی: چونکه می دانند از آنها پاک تر و زیباتر نیست. بخاطر همین دلیلی ندارد بخیل باشند!  حالا دیگر ستاره ها، تنها همدم های من اند؟ نمی دانم صدای دلم به گوش آنها می رسد یا نه؟... تو می گفتی هر آدمی یک ستاره دارد و همیشه با من قرار می گذاشتی که آنشب با هم، سر ساعت معینی دنبال ستاره هایمان بگردیم. بعد که دوباره همدیگر را می دیدیم از من می پرسیدی: ستارتو پیدا کردی؟ و من لبخند موذیانه ای می زدم و بجای جواب می گفتم: کدوم ستاره؟!... و تو چه اخم قشنگی می کردی!مگر می شود ندانی که تنها ستاره های من، چشمهای توست؟   برگ سوم:چند روز و شب را بشمارم تا دوباره سه شنبه برسد نسترن؟ چند هزار لحظه باید بگذرد تا دوباره به قرارمان در

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

صفحه بندی